![]() |
![]() |
|
| برای خودم |
|
چند روز پیش این مطلب رو می خواستم بذارم که.... این روزها احساس می کنم که با رتمام کارای دفتر رو دوش منه ازوقتی که مسئولیت یه صفحه دیگه رو بهم دادند کلی کلافه وسردرگم شدم .حالا تواین اوضاع واحوال مدام دیگران نصیحتم می کنند که حتما درس بخونم واز ادامه تحصیل غافل نشم نمونه اش همین هفته پیش جمعه بود خدا می دونه که چه جوری رفتم سر جلسه آزمون پشیمونم از اینکه چرا پارسال فرصت رو از دست دادم وحالا....هر چند که هیچ وقت دیر نیست .شدم مثه آدمی که داره با یه دست چندتا هندونه بر میداره نه دلم می آید بی خیال کارای دفتر بشم ونه دلم می آید از این یه ذره وقت های خالی ام واسه در س خوندن بزنم برنامه های کار وزندگی ام قاطی پاطی شده نمی دونم از کدوم یکی واسه کدومی بزنم .چند وقت پیش یکی از دوستان پیشنهاد دادکه از کارم بکنم وبرم اما مگه میشه... مگه میشه که...اگه من برم اینا بدون من چکار می کنند؟هرسال پاییز وزمستون که میشه کار م دوبرابر وسنگین تر میشه مثه پارسال همین موقع که روز وشبم رو بین کاغذ وخبر وگزارش تقسیم میشد.یه تصمیمی گرفتم فقط برام دعا کنید قراره دوباره سرمو ازاینی که هست شلوغ تر کنم(با خودم می گم مگه خدا نگفته که از آ نچه کراهت دارید خیری در آن نهفته است که شما نمی دانید) اما... همین که می خواستم این مطلب رو بذارم خبر رسید که آقایون اون بالا واسمون خواب دیدند اونم چه خواب مشتی ؟اون قدر غر زدم وای چکار کنم سرم شلوغه و...ازاین غرغرای همیشگی که حسابی بالایی ها(ٰٰ!!!)گذاشتند تو سفره مون ویه روز که باز از خونه تا دفتر داشتم با خودم غر غر میکردم رسیدم دفتر همه روسرم ریختند که کارمون درامد!از همه جا بی خبر گفتم چی شده؟که یکی از همکار به شوخی گفت:چابخونه روزنامه آتیش گرفته و..اون یکی دیگه می گفت:نه بابا روزنامه ورشکست شده و...منم کم نیاوردم وگفتم خدا روشکر!!!که یکی از همکارا گفت:دختر صفحه ات رو حذف کردن میگی خدارو شکر توباز چه سرخوشی هستی دیگه؟دلم هری ریخت گفتم چرا؟بعله ...آقایون خدامیداند که چرا؟تصمیم گرفتند که صفحه8روزنامه رو یه عده خاصی اون بالا(!!!!!!!)ببندند وتاتونستند از هر مسئولی یه صفحه گرفتند...حالا روزی 100بار میزنم توی سرم که غلط کردم که غرغر کردم ...دلم برای صفحه جوان تنگ میشه!اما ...به یکی از همکارا به شوخی گفتم رفتی خونه تون دیگه برنگرد اینجا دیگه کاری نداری!حالاما هیچی بنده خدا تایپست ها وویراستاروصفحه آرا ونمونه خوان و..یه جماعتی حقوقشون از اینی که بود کمتر میشه ...حقوق خودمم که تعریف درست وحسابی نداره یکی از همکارا می گفت چرا اینقدر ناراحتی؟حتما حکمتی توی این کارهست اونقدرنگران حقوقت نباش وضعیت همه مون یکی شده وخدا خوش روزی رسونه...راست می گفت حالا با خودم این دعا رو می خونم که دعای حقوق نگرفتن ناامید شدیم ویادمان رفت: مارا درباره روزی امتحان کردی وناامید شدیم ویادمان رفت توروزی دهی.مارادرباره طول عمر امتحان کردی وما به آرزوهای دراز افتادیم.روزی راکه بخشش توست به جای اینکه ازتوبخواهیم ازمردمانی خواستیم که خودشان روزی خورتوند.فکرکردیم برای آرزوهای طولانی مان به عمر های دراز نیاز داریم.خدایا به ما یقین راست ودرستی بده که باورمان شودبخشنده تویی وبه رنج این در وآن در زدن نیفتم.آرامش خالصی دردل ما بینداز تاخودمان رابه سختی بسیار نیندازیم.کاری کن به وعده هایی که درکتابت برای روزی ماداده ای ایمان داشته باشیم،جوری که بیش ازاندازه دنبال روزی ای که آمدنش حتمی است ندویم یادمان باشد که توتضیمن کرده ای که رزق مارا می دهی وپریشانی نکنیم .توگفته ای وگفته ات حق وراست است.قسم خورده ای وقسم توراست ودرست است.گفته ای روزی شما وآنچه به تان وعده داده ایم درآسمان است. (دعایی از صحیفه سجادیه با ترجمه نفیسه مرشدزاده) قراربود کاری انجا م بدم اما بنا به دلایلی تا یه مدت دست نگه میدارم تا ببینم چی پیش میاد؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 18:45 توسط محدثه |
|
|
وقتي من كاري را انجام ندهم، من تنبل هستم. وقتي كاري را بدون اينكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم. وقتي من سعي در جلب رضايت رئيسم داشته باشم، من چاپلوسم. وقتي من اشتباهي كنم، من نادان هستم. وقتي من در محل كارم نباشم، من دنبال یلللی تلللی هستم. وقتي يك روز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من نازک نارنجی هستم و زود به زود مریض می شوم . وقتي من مرخصي بخواهم، بايد يك جلسه دليل و توجيه بياورم. وقتي من كار خوبي انجام مي دهم، رئيسم هرگز به خاطر نمي آورد. منبع:وبلاگ يادداشتهاي شبانه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 10:15 توسط محدثه |
|
|
کمی باتاخیرِ از دفترچه یادداشت یک پسر دم بخت: کاش همه می دانستند همه یعنی همه دختران به اتفاق خانواده هایشان می دانستند می شود عاشق بود، می توان با همه سختی ها زندگی کرد اما عاشق ماند، می شود به جای غر زدن به مشکلات و نکبت خواندن زندگی، توی چشمان شوهر نگاه کرد و از زندگی در کنار یک مرد عاشق پیشه و سختکوش و مبارز لذت برد. می توان به جای کم کردن از غرور مرد به غرورش اضافه کرد، به جای طعنه زدن بر سرش، تشویقش کرد تا با شجاعت بیشتری به فعالیتش ادامه دهد. کاش ... کاش بعضی از دخترها آرزوی یک زندگی سخت و عاشقانه را بکنند! کاش آن قدر چشمشان به دنبال مال و تیپ و قیافه پسرها نباشد! از دفترچه یادداشت یک دختر دم بخت: الو ... سلام خانم! حالتان خوبه! آخر هفته برای امر خیر خدمتتان می رسیم! راستی خانم! منزلتان شخصی است یا اجاره ای؟ مدرک تحصیلی دخترتان چیست، از کجا مدرک گرفته، دانشگاه دولتی یا آزاد؟ شنیدیم جایی مشغول به کار هستند، وضعیت کاری شان چگونه است؟ قراردادی هستند یا رسمی؟ بیمه هستند؟ چه قدر حقوق می گیرند؟ راستی خانم، دخترتان گواهینامه رانندگی دارد؟ پدرش چی، یعنی بازنشسته هستند، چه قدر حقوق می گیرند؟ وضعیت مالی شما چه طور است؟ ... گوش هایم پر شده از این حرف ها! انگار قرار است بیایند معامله کنند! نمی دانم با این سؤال ها می خواهند کدام ارکان زندگی موفق را بسازند! همین چند روز پیش اگر به اصرار خانواده نبود اصلا نمی گذاشتم که پایشان را به خانه بگذارند! پسره معلوم نبود که واقعا می خواهد ازدواج کند یا نه! با خودش مشکل داشت، انگاری به زور آورده بودنش خواستگاری! خواستگاری ها تبدیل شده به یک پیک نیک یا مهمانی عصر و دیگر کسی جایگاه آن را نمی داند. نمی دانم، ... ای کاش در میان دروس دانشگاهی، بین آن همه واحدی که گذراندیم، واحدی به نام «خواستگاری، گفت و گو، ازدواج» هم گنجانده می شد تا لااقل وقتی در موقعیتش قرار گرفتیم بعد از مقدمه، آب و هوا، هدفمند کردن یارانه ها، بحث آنفلوآنزای خوکی، تردد حضرت قابض الارواح میان هنرمندان، کمی تا قسمتی بحث های سیاسی و ... بدانیم که چه حرف هایی میان 2 طرف مطرح شود. کاش همه مان «خوب و بجا حرف زدن و خوب گوش دادن» را بلد بودیم! آدم های دور و برمان پیچیده شده اند و فکرهایشان زیبا نیست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 11:55 توسط محدثه |
|
|
مرغش یه پاداره ،منم منم کردن وردزبونشه..فقط خودش رو می بینه... شایددرطول روز بارها وبارها بااین جور آدمایی که حرف فقط حرف خودشونه برخوردداشته باشی،آدمایی که به هیچ صراطی مستقیم نیستند ماجماعت خبرنگار وروزنامه نگار(بخوانید میرزابنویس) اگه یه روز افاضات این مدعیان رو نشنویم ونبینیم روزمون شب نمیشه مدتهاست که ازدست این جور آدما بریدم ، فقط حرص می خورم وتوخودم می ریزم والبته زیر لب غرغری به جون خودم میکنم.... اما چندوقت قبل خیلی اتفاقی چشم به یه حدیث ناب از حضرت علی (ع)افتاد برای هرچیزی صد قه ای است وصدقه خود تحمل افرادنادان است... آروم شدم ،انگاری ته قلبم یه چیزی می گفت حالا آروم شدی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 7:31 توسط محدثه |
|
|
خدابيامرز اين روزها به تعداد آدمهاي كه برايشان بايد گفت خدابيامرز روزبه روز بيشتر ميشود مقيدم كه هروز بعد نماز ظهر يامغرب يادي از گذشتگان كنم ودعايي زير لب برايشان كنم...مدتي قبل تنها پدر بزرگانم،بعد آدمهايي كه مي شناختمشان ،بعد مادربزرگم و....همين چندوقت قبل دخترعمه ام وپسرش وحالا خاله مامانم به اين فهرست بلند بالا اضافه شدند ******** يك معادله عجيب وجالب بود ؛اينكه مادربزرگم تنها۲خواهر(۳دختربدون برادر)بودند مامانم ۳خواهر(۴خواهر بدون برادر)وما.... اما ديروز اين معادله جالب براي ما بهم خورد وآخرين بازمانده ازاون ۳خواهر هم رفت تااون دنيا حسابي خوش باشند دورهم... ******** بچه كه بودم با خودم فكر ميكردم وقتي درس ومدرسه ام تموم ميشه حتما ميمرم ،دوره دبيرستان كه تموم شد منتظر بودم تا مرگ سراغم بياداما نشد ودانشگاه قبول شدم با خودم گفتم حتما ليسانسم روكه گرفتم كارم تمومه اما....اما حالا نه؛اصلا تاخبر فوت كسي رو نشنوم ياد مرگ نمي افتم ...خيلي بدشدكه ديگه اين فكرا توي سرم وول نمي خوره .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:36 توسط محدثه |
|
|
معذرت می خواهم،همین!
خدایا معذرت می خواهم برای وقت هایی که جلوی من به یکی ظلم کردند کمکش نرفتم. معذرت می خواهم برای وقت هایی که کسی به من لطف کرد درست تشکر نکردم،یکی ازم معذرت خواهی کرد من اورانبخشیدم.معذرت می خواهم به خاطر آنهایی که کمک می خواستند من نتوانستم آنها را به خودم ترجیح بدهم.خدایا مرا ببخش به خاطر وقت هایی که باید برای بنده خدایی کاری می کردم ونکردم.مراببخش به خاطر وقت هایی که مسائل خصوصی یک بنده خدایی رافهمیدم وسعی نکردم دیگران نفهمند.مراببخش به خاطر وقت هایی که گناهی آمد جلویم ومن ازش دور نشدم.خدایا ازاینها وهمه کارهای شبیه این که کردم معذرت می خواهم،عذرخواهی آدم پشیمانی که امیدوار است این پشیمانی دیگر نگذارد شبیه این اتفاق ها برایش بیفتد.خدایابگذار همین پشیمانی من ازکوتاهی ها ،همین تصمیم برای دوری ازگنا هها ،توبه من باشد،توبه ای که به خاطرش تو مرا دوست داشته باشی.ای خدایی که توبه کارها را دوست داری. دعایی از صحیفه سجادیه با ترجمه نفیسه مرشدزاده |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:35 توسط محدثه |
|
|
ازوقتی که مسئولیت صفحه حوزه ودانشگاه روبهم دادند حسابی وقتم با سروکله زدن با مسئولان ،استادان ودانشجویان می گذره جوری که بعضی موقع ها یادم میره باید صفحه حقوق رو هم ببندم ... راضیم هرچندکه مشکلات دانشگاههای استان وبی توجهی والبته خودخواهی مسئولان اونجارو غیرقابل تحمل کرده وجوخفقانی روبرای دانشجویان به وجود آورده...هروقت برای تهیه گزارشی به دانشگاهها میرم یه چیزی ته دلم می لرزه یادخودم می افتم به خصوص وقتی که برای تهیه گزارش ازوضعیت خوابگاه های دانشگاه دولتی رفتم خوابگاه دختران...دلم حسابی تنگ شد انگاری تموم اون بچه ها دوستای خودم بودند ؛قیافه همشون برا م آشنا بود 2ساعتی پای درددلشون نشستم واونابرام حرف میزدن وفکر منم رفت به2سال پیش...دانشگاه وزندگی خوابگاهی کل زندگیم رو زیرورو کرد... اولین چیزی که یاد گرفتم این بودکه بتونم یکه وتنها هم ازپس خودم بربیام وخود م روبدون تکیه برمامان وبابام پیداکنم ،بعداینکه باآدمها چه جوری برخوردکنم....زندگی خوابگاهی یادم دادعلاوه براینکه باید مراقب خودم باشم کمی هوای دور وبری هامو داشته باشم و... دلم برای همه چیز تنگ شد برای دانشگاهم ،دانشکده علوم انسانی که محل رفت وآمد همه بچه های رشته های دیگه هم بود سلف ،نمازخونه،کتابخونه و..ساعت12تا2ظهر دانشگاه رو دوست داشتم چون تمام ملت دانشگاه وبه خصوص گردان علی اکبر وعلی اصغر (اسمی بود که بچه های واحدمون برای تابلوهای دانشگاه گذاشته بودن) رو می دیدیم وفقط منتظر بودیم که یکم پاشون کج بذارن یک دل سیر می خندیدیم وبعدش با ذوق وهیجان می رفتیم خوابگاه واسه همه تعریف می کردیم...تازه شب که می شد تا 1 و2نصف شب آویزون این اتاق واون اتاق بودیم وکل اتفاقات اون روز رو تحلیل وتفسیر می کردیم ..یادش بخیر روزای امتحان،شبای چها رشنبه و5شنبه وصبح های جمعه پاتوقمون مهدیه دانشگاه بود... دوران بی خیالی بود هر چند من ودوستان همدوره ای وهم خوابگاهی ام با کلی مشکل دست وپنچه نرم کردیم اما دوران دانشجویی وزندگی خوابگاهی یه چیز دیگه است....موبایل زنگ می خورد شماره ناشناسی بود حدس میزدم کد یکی از شهرای شمالی باشه ...کلی سلام واحوال پرسی ومن خوبم وتوخوبی کرد اماهنوز نشناخته بودم ،گفتم :ببخشید خانوم به جا نیاوردم گفت:پریسام،نشناختی؟کلمه نشناختن وبه جا نمیارم شده ورد زبانم وقتی کسی ازاون طرف این کشور برام زنگ میزنه ومن صداش روازیادبردم...تابستون یکی از دوستان هم خوابگاهی ام که اتفاقا هم رشته ای وسال پایینی ام بود بهم زنگ زد اون هم موقعی که کلی آشفته وداغون بودم حسابی دلش گرفته بود ،صدام می لرزید وقتی می گفت دلم تنگ دانشگاه وخوابگاه وهمه بچه های واحدمون شده... چندروز پیش صمیمی ترین دوستم مامان شد،جماعتی از بروبچه های واحدمون پرپر شدند ورخت سپید برتن کردند ویکی دونفری ادامه تحصیل دادن والان سرگرم کارای پایان نامه شون هستن وعده معدودی هم مثه من به کاری مشغولن و... یادگاری های فراموش نشدنی ام دوران دانشگاهم رونوشتم تا حالا شده6دفتر ...این روزها مدام خاطره بازی می کنم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 19:22 توسط محدثه |
|
|
باکمی تاخیر :
جذبه رضي بودن برادر به رضاي خدا، آنچنان در روح و جانت دويد و شعله کشيد که راه و فاصله را ناچيز ديدي و آمدي تا شوق ديدار را محقق کني .جاده را شکافتي تا به سوي ما بيايي.به سوي ما که جز رسم پست خاک، چيزي را نفهميديم .آمدي تا عشق در نظرمان مجسم شود و تو بشوي تکرار بزرگواري ميان رسم نارفيقي. دنيا چقدر نامهربان بود که شوق ديدار را از تو گرفت و در جايي آرميدي که بويي از برادر نداشت و شدي کعبه دل هاي زنان و مرداني که براي به آغوش کشيدن پرتويي از روح بلند و مواجت ، جاده ها را پشت سر مي گذارند تا زيارتت کنند همه نظاره گر شدند که چگونه روح لطيف و بزرگ زني مي تواند خاک ناچيز تنيده در قالب آدميان را به عرش بکشاند. معصومه جان ! سلام برتو .سلام برتو . چه وجود هايي که در آتش ديدارت آبديده شدند و چه بي سر و سامان هايي که در پناهت آرام گرفته اند. دست دلم را بگير که جز تو کسي درد دويده در اين بغض شکسته را نمي فهمد . روز،روز تولد توست و چه چيز بهتر از عرضه شادباش، به محضر برادرت حضرت ثامن الحجج امام رضا (ع)؛آقا ،تولد دردانه اهل بيت (ع)، حضرت معصومه(س )، مبارک باشد. دل اسير ما را بگير و از قفس دنيا آزادمان کن، که امروز ، روز آزادي است . چه زيبا فرمود برادر از جان بهتر بيبي فاطمه معصومه حضرت ثامن الحجج عليه السلام: هرکس معصومه را در قم زيارت کند، مانند کسي است که مرا زيارت کرده است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:49 توسط محدثه |
|
|
گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد….. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت … |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:9 توسط محدثه |
|
|
این روزها نه حال درست وحسابی دارم ونه حوصله...دمغ وبهم ریخته ام ... امروز 10روزی میشود که غم سنگینی بر دلم یعنی بر دل همه خانواده واقوام سنگینی می کند.. غمی که هر کسی قصه تلخ ودرد آور رفتن تو (دخترعمه وپسرگلت)را می شنودبر دلش سنگینی می کند... آخ...دخترعمه با اینکه اسیر روزمرگی های زندگی شدم و5سالی می شدکه ندیده بودمت اما خبر داشتم که مشکل داری اما دم نمی زدی ونزدی وکسی هم صدات رو نشنید آخ دخترعمه وقتی خبر رفتن غریبانه تو وپسر گلت رو شنیدم ،وقتی شنیدم که می تونستند پسرت رو از مرگ نجات بدن اما به جاش از لحظه دردناک جون دادن پسرت با موبایل فیلم گر فتند ،وقتی شنیدم ...داغون شدم نه می تونستم گریه کنم،نه می تونستم دادبزنم و...بهم ریختم آخ...دخترعمه روحت شاد روح خودت وپسرت شاد این روزها دلم آروم نمی گیره تنها چیزی که آرومم می کنه قرآنه اما دختر عمه به حالت غبطه می خورم که با زبون روزه وتوماه رمضون رفتی ،خوش به سعادتت این روزها مدام زیرلب می گم دیدارمون به قیامت دخترعمه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 10:47 توسط محدثه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |
|
RSS
|