![]() |
![]() |
|
| برای خودم |
|
معذرت می خواهم،همین!
خدایا معذرت می خواهم برای وقت هایی که جلوی من به یکی ظلم کردند کمکش نرفتم. معذرت می خواهم برای وقت هایی که کسی به من لطف کرد درست تشکر نکردم،یکی ازم معذرت خواهی کرد من اورانبخشیدم.معذرت می خواهم به خاطر آنهایی که کمک می خواستند من نتوانستم آنها را به خودم ترجیح بدهم.خدایا مرا ببخش به خاطر وقت هایی که باید برای بنده خدایی کاری می کردم ونکردم.مراببخش به خاطر وقت هایی که مسائل خصوصی یک بنده خدایی رافهمیدم وسعی نکردم دیگران نفهمند.مراببخش به خاطر وقت هایی که گناهی آمد جلویم ومن ازش دور نشدم.خدایا ازاینها وهمه کارهای شبیه این که کردم معذرت می خواهم،عذرخواهی آدم پشیمانی که امیدوار است این پشیمانی دیگر نگذارد شبیه این اتفاق ها برایش بیفتد.خدایابگذار همین پشیمانی من ازکوتاهی ها ،همین تصمیم برای دوری ازگنا هها ،توبه من باشد،توبه ای که به خاطرش تو مرا دوست داشته باشی.ای خدایی که توبه کارها را دوست داری. دعایی از صحیفه سجادیه با ترجمه نفیسه مرشدزاده |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:35 توسط محدثه |
|
|
ازوقتی که مسئولیت صفحه حوزه ودانشگاه روبهم دادند حسابی وقتم با سروکله زدن با مسئولان ،استادان ودانشجویان می گذره جوری که بعضی موقع ها یادم میره باید صفحه حقوق رو هم ببندم ... راضیم هرچندکه مشکلات دانشگاههای استان وبی توجهی والبته خودخواهی مسئولان اونجارو غیرقابل تحمل کرده وجوخفقانی روبرای دانشجویان به وجود آورده...هروقت برای تهیه گزارشی به دانشگاهها میرم یه چیزی ته دلم می لرزه یادخودم می افتم به خصوص وقتی که برای تهیه گزارش ازوضعیت خوابگاه های دانشگاه دولتی رفتم خوابگاه دختران...دلم حسابی تنگ شد انگاری تموم اون بچه ها دوستای خودم بودند ؛قیافه همشون برا م آشنا بود 2ساعتی پای درددلشون نشستم واونابرام حرف میزدن وفکر منم رفت به2سال پیش...دانشگاه وزندگی خوابگاهی کل زندگیم رو زیرورو کرد... اولین چیزی که یاد گرفتم این بودکه بتونم یکه وتنها هم ازپس خودم بربیام وخود م روبدون تکیه برمامان وبابام پیداکنم ،بعداینکه باآدمها چه جوری برخوردکنم....زندگی خوابگاهی یادم دادعلاوه براینکه باید مراقب خودم باشم کمی هوای دور وبری هامو داشته باشم و... دلم برای همه چیز تنگ شد برای دانشگاهم ،دانشکده علوم انسانی که محل رفت وآمد همه بچه های رشته های دیگه هم بود سلف ،نمازخونه،کتابخونه و..ساعت12تا2ظهر دانشگاه رو دوست داشتم چون تمام ملت دانشگاه وبه خصوص گردان علی اکبر وعلی اصغر (اسمی بود که بچه های واحدمون برای تابلوهای دانشگاه گذاشته بودن) رو می دیدیم وفقط منتظر بودیم که یکم پاشون کج بذارن یک دل سیر می خندیدیم وبعدش با ذوق وهیجان می رفتیم خوابگاه واسه همه تعریف می کردیم...تازه شب که می شد تا 1 و2نصف شب آویزون این اتاق واون اتاق بودیم وکل اتفاقات اون روز رو تحلیل وتفسیر می کردیم ..یادش بخیر روزای امتحان،شبای چها رشنبه و5شنبه وصبح های جمعه پاتوقمون مهدیه دانشگاه بود... دوران بی خیالی بود هر چند من ودوستان همدوره ای وهم خوابگاهی ام با کلی مشکل دست وپنچه نرم کردیم اما دوران دانشجویی وزندگی خوابگاهی یه چیز دیگه است....موبایل زنگ می خورد شماره ناشناسی بود حدس میزدم کد یکی از شهرای شمالی باشه ...کلی سلام واحوال پرسی ومن خوبم وتوخوبی کرد اماهنوز نشناخته بودم ،گفتم :ببخشید خانوم به جا نیاوردم گفت:پریسام،نشناختی؟کلمه نشناختن وبه جا نمیارم شده ورد زبانم وقتی کسی ازاون طرف این کشور برام زنگ میزنه ومن صداش روازیادبردم...تابستون یکی از دوستان هم خوابگاهی ام که اتفاقا هم رشته ای وسال پایینی ام بود بهم زنگ زد اون هم موقعی که کلی آشفته وداغون بودم حسابی دلش گرفته بود ،صدام می لرزید وقتی می گفت دلم تنگ دانشگاه وخوابگاه وهمه بچه های واحدمون شده... چندروز پیش صمیمی ترین دوستم مامان شد،جماعتی از بروبچه های واحدمون پرپر شدند ورخت سپید برتن کردند ویکی دونفری ادامه تحصیل دادن والان سرگرم کارای پایان نامه شون هستن وعده معدودی هم مثه من به کاری مشغولن و... یادگاری های فراموش نشدنی ام دوران دانشگاهم رونوشتم تا حالا شده6دفتر ...این روزها مدام خاطره بازی می کنم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 19:22 توسط محدثه |
|
|
باکمی تاخیر :
جذبه رضي بودن برادر به رضاي خدا، آنچنان در روح و جانت دويد و شعله کشيد که راه و فاصله را ناچيز ديدي و آمدي تا شوق ديدار را محقق کني .جاده را شکافتي تا به سوي ما بيايي.به سوي ما که جز رسم پست خاک، چيزي را نفهميديم .آمدي تا عشق در نظرمان مجسم شود و تو بشوي تکرار بزرگواري ميان رسم نارفيقي. دنيا چقدر نامهربان بود که شوق ديدار را از تو گرفت و در جايي آرميدي که بويي از برادر نداشت و شدي کعبه دل هاي زنان و مرداني که براي به آغوش کشيدن پرتويي از روح بلند و مواجت ، جاده ها را پشت سر مي گذارند تا زيارتت کنند همه نظاره گر شدند که چگونه روح لطيف و بزرگ زني مي تواند خاک ناچيز تنيده در قالب آدميان را به عرش بکشاند. معصومه جان ! سلام برتو .سلام برتو . چه وجود هايي که در آتش ديدارت آبديده شدند و چه بي سر و سامان هايي که در پناهت آرام گرفته اند. دست دلم را بگير که جز تو کسي درد دويده در اين بغض شکسته را نمي فهمد . روز،روز تولد توست و چه چيز بهتر از عرضه شادباش، به محضر برادرت حضرت ثامن الحجج امام رضا (ع)؛آقا ،تولد دردانه اهل بيت (ع)، حضرت معصومه(س )، مبارک باشد. دل اسير ما را بگير و از قفس دنيا آزادمان کن، که امروز ، روز آزادي است . چه زيبا فرمود برادر از جان بهتر بيبي فاطمه معصومه حضرت ثامن الحجج عليه السلام: هرکس معصومه را در قم زيارت کند، مانند کسي است که مرا زيارت کرده است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:49 توسط محدثه |
|
|
گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد….. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت … |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:9 توسط محدثه |
|
|
این روزها نه حال درست وحسابی دارم ونه حوصله...دمغ وبهم ریخته ام ... امروز 10روزی میشود که غم سنگینی بر دلم یعنی بر دل همه خانواده واقوام سنگینی می کند.. غمی که هر کسی قصه تلخ ودرد آور رفتن تو (دخترعمه وپسرگلت)را می شنودبر دلش سنگینی می کند... آخ...دخترعمه با اینکه اسیر روزمرگی های زندگی شدم و5سالی می شدکه ندیده بودمت اما خبر داشتم که مشکل داری اما دم نمی زدی ونزدی وکسی هم صدات رو نشنید آخ دخترعمه وقتی خبر رفتن غریبانه تو وپسر گلت رو شنیدم ،وقتی شنیدم که می تونستند پسرت رو از مرگ نجات بدن اما به جاش از لحظه دردناک جون دادن پسرت با موبایل فیلم گر فتند ،وقتی شنیدم ...داغون شدم نه می تونستم گریه کنم،نه می تونستم دادبزنم و...بهم ریختم آخ...دخترعمه روحت شاد روح خودت وپسرت شاد این روزها دلم آروم نمی گیره تنها چیزی که آرومم می کنه قرآنه اما دختر عمه به حالت غبطه می خورم که با زبون روزه وتوماه رمضون رفتی ،خوش به سعادتت این روزها مدام زیرلب می گم دیدارمون به قیامت دخترعمه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 10:47 توسط محدثه |
|
|
شروع تازه....
دلم یک شروع تازه می خواهد یک انجام تازه دلم می خواهد کارهایم را ازآغاز بیمه کنم همه کارهایم را حتی نفس کشیدنم را دلم می خواهد به نام کسی کارکه نه زندگی کنم که بیمه عمر شوم بیمه یک دنیا عاقبت به خیری بیمه یک عمر بندگی حسابی
*******
من با یک نگاه توبیمه می شوم ای همه کس وکار من... آقای من...مولای من...سرور وصاحبم می دانم که بار سنگین گناهانم دلت را به درد آورده اما بدان یک نگاه تو بیمه ام کند ...بیمه یک عمر بندگی...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 21:21 توسط محدثه |
|
مولا تا کی صبوری...؟به روزگار تو فکر می کنم همان روزها که در مقابلت ایستادند و گفتند :تو از دین رسول خدا خارج شده ای همان روز که در کوچه های مدینه جواب سلامت را ندادند و همان روز که گفتند مگر علی(ع) هم نماز می خواند که در محراب به شهادت برسد مولا من از خودم و مردمان روزگار بی تو هراس دارم به روزگار فرزندت فکر می کنم که گفتند: او خارج از دین شده به حسین و در مقابلش ایستادند من می ترسم از خودم و مردمان روزگار بی تو که روزی در مقابل آ خرین فرزندت بایستیم و بگویم که او از دین خدا خارج شده من می ترسم از این مردمان که خدا در چارچوب فکر خود می بینند مولا من می ترسم از مردمانی که هیچ شباهتی با تو ندارند و از تو دم می زنند و تو در شکل و ظاهر می جویند من از خودم و مردمان روزگار بی تو هراس دارم که حالا که دین ندارند آزاده هم نیستند مولا اینجا روزگار بی توست اینجا همان جایست که به فرزند زمان تو انگ بی دینی خواهند زد همان ها که به راه توهیچ راهی ندارند و تو را در ظاهر می جویند من هراس دارم از خودم (علی ضیاء) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:54 توسط محدثه |
|
|
خانم !می تونم یه سئوال ازتون بپرسم؟ بفرمایید تاحالا به آسمون نگاه کردید؟ آسمون....نمی دونم ... وای خانم پس نصف عمرتون رو به باد دادید،حالا ایرادی نداره ازاین به بعد لااقل گاهی به آسمون نگاه کنید! ******** وقتی چند ماه پیش برای مصاحبه با بچه های اعضای انجمن نجوم رفته بودم اون قدر از لذت دیدن آسمون گفتن که به خودم قول دادم که حتما یکم سرم روبالا بگیرم وگاهی نگاهی به اون بالا بندازم راستش به دلیل اینکه دوران دانشجویی ام در یک شهر کویری گذشته بود شبها زیاد به آسمون نگاه میکردم چون احساس می کردم که آسمون کویر با آسمونای دیگه فرق داره اما از موقعی که درسم تموم شد ومشغولیتهای کاریم بیشتر شد اصلا وقت نمی کردم که سرم رو بالا بگیرم وبه آسمون خوب نگاه کنم تااینکه توی این شبهای قشنگ تابستون غروب که سجاده ام رو توی حیاط پهن کردم تا نماز بخونم یک دفعه ای سرم رو بالا گرفتم وچشمم به آسمون افتاد...وای خدای من که چه قدر زیبا بود ،نمازکه خوندم دوباره سرم رو بالا گرفتم وزل زدم به آسمون ...دنیای دیگه ای بود یه دنیای قشنگ دیگه ...وای خدای من چرا اینقدر ما غافلیم حتی دیدن نعمتها وزیبای هایت رو از خودمون دریغ می کنیم...حالاهرروز نگاهی به اون بالا می اندازم تا به قول بچه های ستاره شناسی یادم باشه که من در مقابل این بیکران هیچم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 21:19 توسط محدثه |
|
|
گفت و گويي خودماني با پروردگار؛ خدا با لبخندي گفت: من اينجا هستم هميشه! خدا گفت: فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم.
خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفت و گو كني؟ من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد خدا خنديد : وقت من بي نهايت است در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟... پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد : كودكيشان .اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند.بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند. -اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست بياورند. اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده. -اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند. دست هاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ و گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد.همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند. بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند. -بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم. -بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد كسي است كه به كمترين ها نياز دارد. بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند. بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را متفاوت ببينند. بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند. من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفت و گو متشكرم آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد انسان ها بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم هميشه ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 11:50 توسط محدثه |
|
|
خدایا هدایتم کن!زیرامی دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است خدایا ! هدایتم کن که ظلم نکنم ،زیرا می دانم که ظلم چه گناه نابخشونی است خدایا! نگذار دروغ بگویم،زیرا دروغ ظلم کثیفی است خدایا! محتاجم نکن که تهمت به کسی بزنم ،زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای است خدایا!ارشادم کن که بی انصافی نکنم،زیرا کسی که انصاف ندارد شرف ندارد خدایا! مراازبلای غرور وخودخواهی نجات ده،تاحقایق وجود راببینم وجمال زیبای تورا مشاهده کنم خدایا! پستی دنیا وناپدیداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تافریب زرق وبرق عالم خاکی مرا از یاد تودورنکند خدایا! من کوچکم ،ضعیفم،ناچیزم،پرکاهی درمقابل توفان ها هستم ،به من دیده ای عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم وعظمت وجلال تورا به راستی بفهمم وبه درستی تسبیح کنم خدایا!دلم از ظلم وستم گرفته است ،تورا به عدالتت سوگند می دهم که مرا در زمره ستمگران وظالمان قرار ندهی خدایا! می خواهم فقیری بی نیاز باشم که جاذبه های مادی زندگی ،مرااززیبایی وعظمت تو غافل نگرداند خدایا! خوش دارم گمنام تنها باشم،تادرغوغای کشمکش های پوچ مدفون نشوم (اینها مناجات شهیددکترچمران لحظاتی قبل از شهادتش است ،نمی دانم چراهروقت اینهارا زیر لب زمزمه می کنم آرام می شوم)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 21:37 توسط محدثه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |
|
RSS
|